به پیشنهاد یکی از شیرین رفقا تصمیم به ثبت نوشتار برای حفظ خاطر ایام نمودیمِ... باشد که بماند برای نسلی بعد از ما...این روزها که نوشتار برقی بسیار باب شده چرا ما نه !!!
حال چرا صفر شدیم!!! چون شروع هر کاری از صفر است این شمارش بی حساب در هیچ دفتر حسابی جمع و تفریق نگردد پس حسابش پاک است و کسی او را به حساب داخل نیاورد مگر به مدد شمارشی دیگر... اصلاما را چه به حساب و کتاب !!! این را حواله اهل کتاب می کنیم ...
چند صباحی نیست که ترک دیار گفتیم و بوسه به آن خاک راهی دیار دیگر شدیم بلی گویی یک هفت روز از آمدن گذشته و شماره به هشتمین روز افتاده است.دیاری دیگر شاید بهتر... امید این بود به هنگام هجرت... هنوز هم امید می رود اینگونه باشد...
پیش از آمدن چیزها زیاد شنیدستی از اهل فرنگ و فرنگستان... بعد از آمدن بیشتر دانستیم.
اولین لحظه های خروج را هنوز به خاطر دارم چه پریشان حال بودم در گیر و دار آمدن... صبح هنگام که قصد عزیمت به سوی طیارهگاه (فرودگاه)کردیم همه بودن از اهل بیت کسی در خواب نبود... شاید کسی بود که یقینا دوست داشت خواب باشد ... بماند که ما نیز دوست داشتیم او خواب باشد...
من و یکی از اهل بیت( شیرین خاتون) به همراه طفل خانواده که یقینا باید نامش را تگرگ می گذاشتیم اگر می دانستیم چه ولوله ای خواهد شد... ای باران من ... وای که چه بسیار برایش دلتنگم ... اووووه اشک ها حلقه زدند در نشیمنگاه دیدگانم ...
کجا بودیم ... رشته از کلام گسست ...بله ما سه تن شب را بیدار ماندیم ... البته عروس خانواده نیز مدتی با ما شب زنده داری کرد ولی چه جایی بهتر و نرم تر از آغوش همسر... بله احسان السلطنه با آن خیک نرم و گرمش یقینا ما هم جای طنازبانو بودیم این را می گزیدیم...
در آن شب نهایی به همه کس می اندیشیدم و در گرمابه بسی گریستم برای دلتنگی های آینده ... ولی راه را خود برگزیدم پس می روم و به نهایت کار می اندیشم این بود مرهم زخم اندوه های حاصله ...
پس از آنکه شب را در پشت بام سپراندیم و شیرین خاتون طبق معمول چوپقی زد و با هم کلامی حرفیدیم و شیطان پرستان را نگریستیم و ترسیدیم که خدایا آخر زمان شده در این طهران شهر... مردک عریان در نیمه های شب به دور خود دهها بار چرخید وهمی ورد می خواند و ما از پشت بام با ترس و لرز می پاییدیمش... وای که عجیب بود بسی ... احسان السلطنه امید آن داد که بسی از این شیطان پرستان به وفور خواهم یافت در بلاد کفر ... ما که تا به حال ندیده ایم شاید دیدیم ...
کلام کوتاه کنم رفتیم به انتظار طیاره ... صفی طویل و دراز بسیار شلوغ در ساعات ۵ بامدادان همه اهل بیت نگران.زرین تاج خانوم بسیار گریه کرد جهت بدرقه..ساناز السلطنه و سمانه السلطنه نیز همی اشک داشتند...شیرین خاتون تاب نیاورد...اما پدر ایرج شازده بزرگ بسان همیشه تودار و آرام بوسه زد و خداحافظ گفت...بدرود گفتم همه را ...اخوی بزرگ و همسرش ... باران عزیزم غش خواب بود و گویی در دیار از ما بهترون است بوسیدمش ... داماد را نیز همی بدورود گفتم.
وای بگویم در انتظار ورود طیاره ... سیاهه ترکیش ایرلاین به دست در صف ایستادم تا بارها را تحویل دهیم چه کشیدم وای ... نه تنها از ۸۰ و اندی کیلو بار که داشتیم و راضی به رضای خدا برای پرداخت وجه الاضافه... مردک پشت گیت گویی همشهری بود از زنجان شهر ...هشدار داد که ۵۰ و اندی کیلو بار زیاد دارم و از این کلام ها و گویی به زبان دیگر سخن می گفت که ما نمی فهمیدیم ... بله زبان رشوه بگیرها ...ما هم که از بیخ عرب بودیم نفهمیدیم چه می گوید گویا اگر چرب نموده بودیم سبیل های نداشته اش را مسله بکل حل بود ندانستیم ... خوب تازه کار بودیم بسی ... ولی خداوندگار را شکر که یاز هم ما را دریافت و با بی زبانی رشوه خواری توانستیم اندکی مایه پرداخته و رهایی یابیم ... به ماند که همه در طیاره آماده پرواز و ما دوان دوان همی می شتافتیم به سوی پرواز.
دیار دیگران از همین طیاره شروع شد ...با خوشامدگویی مهمانداری زیبا رو و ترش رویی مرد درب خروجی... این چنین شد که وطن را ترک گفتیم.این طیاره پر بود از عجنبی ... درب ها که بسته شد خداحافظی کردم با وطن و متعلقاتش...
با تاخیر قابل انتظار حرکت و با تعجیل غیر قابل انتظار به سمت طیاره بعدی در استانبول شهر دوان شدیم تا باشد از پرواز به سوی شهر شیران (لیون) بازنمانیم...۵ ساعت و اندی پرواز بالاخره با همه خوبی و بدی پایان یافت و نهایتا وارد این بلاد ناپلون کبیر شدیم.حال به ماند که در طیارهگاه شیران تنها ما را انگشت نگاشتند در بین این همه سیاه و سفید و سرخ ... اما باکی نیست هر چه خواستیم در دل انگشت به سمتشان نشانه رفتیم ... ای بر پدر ...
شهر شیران را به مقصد نهایی با تلی از کوله بار ۸۰ کیلویی چند فرسنگی به مدت یک ساعت خورشیدی با اتول (اتوبوس) روانه شدیم تا به ترمینال گرونوبل شهر رسیدیم ... یاد زرین تاج خانوم افتادم که این شهر را <قنبل> تلفظ می کرد ...چه همی خندیدستیم... بله رسیدیم و زندگی دیگران را بدیدیم به عینه ...
چون از پیشتر قرار بر این بود در عین رسیدن تماسی حاصل کنم با مهربان کسی که لطفی کرده بود و مرا در زیر چتر خود پناهی خواسته داده بود لذا همین کردیم ...او آمد بی مو با کلاه و قد کوتاه... او را کریس می نامند و نامش همنام کاشف معروف دیار غرب غرب یعنی آمریکا است و شهرتش ویلیام.واقعاْ بگویم گل بچه ای است خوب اگر دختر بودم حتماْ...تمام سه روز اندی لطف کرد مهربانی و پذیرایی ... برایش تحفه ای از کرمان شهر (پسته)آورده بودم همی مچکاند و کیف می کرد...اوه فراموش کردم که قرار است روز بنگارم اینجا نه قصه حسن کرد ... پس سخن کوتاه باید کرد و آنچه دراین هفت روز و اندی سپری شده در قالب نوشتار روزانه ام باز همی خواهم گفت...
و اما امروز پس از چند خطی نگارش چون با دوست عزیزی اسکاتلندی قرار داشتم عازم شدم ... اما طبق معمول با تاخیر دوان دوان ... در این شهر همه با اتول عموم یا با قطار برقی که آن را ترام گویند حمل و نقل می کنند ما نیز چنان می کنیم ... آدرس محل قرار را باز هم طبق معمول از روی اعتماد به نفس نداشته دانسته فرض کردیم ... آخر تو مادرت اهل اینجا است یا پدرت... خلاصه مکان ملاقات را پرسیدیم و پرسیدیم گویا همه به سان ما بیگانه اند حتی دخترک فرانسوی نمی دانست ... آنقدر پرسیدیم یا یافتیم بماند پیر مرد فرانسوی ما رابه سخره گرفت که به چه زبانی گویش می کنی ... خدا را گواه می گیرم که دستور زبان فرانسه را خوب بکار بستم ولی گویا برخی اهل این شهر به زبان خود می بالند و پیر مرد مرا به خاطر لهجه ام به باد سخره گرفت ... چه کنم که ترک زبان ایرانیم ... باشد برایت دارم پیر مرد روز حساب روی پل صراط ...
اسکاتلندیش را یافتم... ۱۹ دقیقه انتظار گویا حالش را جا آورده بود که دیگر قصد ملاقات با ایرانی جماعت نکند...به سمت کافه ای که او می گفت رفتیم هوا کمی به سردی می گروید ساعتی را آنجا بودیم گفتیم و گفتیم البته او بیشتر ... طفلی نمی دانست وقتی با هیجان درباره یونان قدیم و ایران باستان سخن می گوید من کلامی نمی فهم ... تقصیر کار نیستم به خدا او به لهجه انگلیسی اسکاتلندی و بسیار سریع سخن می گفت ...زبان مادریم را نیز اگر با لهجه گیلکی و لحن کردی سخن گویند هیج نخواهم فهمید...او گفت و او گفت از سفرش به کل دنیا چه جا ها که رفته و چه ها که ندیده بود ما که به سان اغلب هم ولایتی های هم قطار فقط تا علی آباد کتول<به نقل شیرین کلام رفیقی> نرفته بودیم چیزی برای نقل نداشتیم ولی هر آنچه اندک می گفتیم او میفهمید و هر آنچه او زیاد می گفت ما نفهمیدم و این شد که سه ساعت با هم نشستندیم تا او سخن گوید... اشتباهی کردیم و باز مانند همیشه به رودربایستی همانچیزی را که او برای شام سفارش داد پذیرفتیم ... برای کاهش هزینه دو نفر یک غذا سفارش دادیم ... نمی دانم چه زهر ماری بود گویند پیتزا ولی نه از نوع دیار ما با ماهی کوچک به سان کلیکا... وای که حالمان از هر چه ماهی و پیتزا بود دگرگون شد ... بوی ماهی خام می دهم ... چاره نداشتیم به سان نشستن روی اره بود باید می خوردیم و جیک نمی زدیم ... بد تر از همه باید به حسن انتخاب ایشان نیز پی در پی احسنتم احسنتم می گفتیم همی خوردیم و همی خویشتن را دشنام فرستادیم... چرا که وقت حساب آمد بیشتر کردیم .
شنبه شب ۲ می سال دو هزارونه میلادی