تبليغاتX
روزنگار آقای صفر

روزنگار آقای صفر

نعمت روحت شاد

و اما چرا؟ ... دیشب شب سختی را گذراندیم ...شبی برنگ شب ...بدون بوی  آرامش شبانه...یک روز و اندی می شد که سر به دنیای مجازی این پشت نزده بودیم..تازه ...خسته... کوفته... رسیدیم... دستم نا خودآگاه روشنش کرد شرطی شدیم دیگر ... ورود و خروج را در این ماشین برقی با سر زدن به دنیای مجازی  ثبت می کنیم ...روشن شد طبق معمول... جعبه نامه ها وارسی می شود ... چند لحظه به اعجوبه فیس بوک سر می کشم ... خانه اش خبری نیست ... گوشه سمت چپ عدد 1 نشان از نامه نخوانده دارد... ما هم که عاشق نامه بودیم هستیم و خواهیم بود...شتابان رفتیم طرف پستخانه برقی... نامه از نازنینی است یه نام  ساخانم دوست عزیزم ...تلگرامش کوتاه ...کوبنده و صریح بود..."حسام خوبی ؟...کسری بهت سلام رسوند اینترنتش قطع شده ...گفت بهت خبر بدم که... نعمت فوت شده نقطه"

این ما را بس برای جنون لحظه ای ... اشک ها فریاد می کشیدند ... ما هم که توان فریاد کٌشی نداریم ...نمی دانستم چه باید بکنم ..ساعت به وقت ما ۲ بامدادن و به وقت وطن حدود ۴ و اندی از صبح ...کسی را باید خبر گرفت ... سعی کردم سکوت اقامتگاه را با فریاد اشکهایم نشکنم ... سخت است در سکوت فریاد زدن ...مرور خاطراتش از این لحظه جزیی شد از وجودم...تکرار کردیم تکرار همه خاطراتی که با او داشتم ... از همان سلام و عیک ساده هم دانشگاهی تا خداحافظی گرم یک دوست در شب قبل از عزیمت به فرنگ...در یکسال گذشته بسیار بیشتر از چهار سال قبلش دیدمش...شاید همین یکسال بس برای شناخت...بسا او را در یک لحظه هم می شد خوب شناخت ... او شیشه ای بود ...شاید هم بلورین ...صاف و شفاف

تکرار ...تکرار... لحظه لحظه خاطرات ...خانه شما با کسری نسکافه یا چای گفتنت برای میزبانی...کافه دنات و پدیدار شدن چهره ات از پشت پنجره ...سلام گرمت لبخند گرمتر... فیلم دیدن ها خندیدن ها ...برف بازی امامزاده داوود ...سیگار کشیدنت...عکس دیدن و گرفتنت...خاطرات سفر گفتنت... همیشه قبطه می خوردم کاش در  این سفرها همراه شمابودم... فنون عکاسی  می پرسیدمت ... هیچ وقت نشد با هم عکاسی کنیم...من تنبلی کردم گفته بودی زنگ بزن می رویم ...نزدم...نرفتیم...راستی شب لیدا خانه شما ... تولد پانته آ ... هرگز فراموش نمی کنم گرمی سلامت را ...اهل ایمان بودی شراب نمی خوردی ولی جالب بود اول برای تو شراب ریختند خندیدی ...رقصیدیم ... رانندگیت بدون گواهینامه...دنبال یکجا برای شام خوردن گشتن ها...حتی خاطره آلوچه خوردن آنروز در مسیر امامزاده همه و همه دیدگانم را می فشارند...اشکها بغض را می ترکانند...آخرین بار مهمانی شب عزیمتم بود به فرنگ که دیدمت ...شام نماندی مسافر بودی مثل همیشه مسافر شب ...در آغوش گرفتمت خداحافظی نکردم که دیگر  نبینمت نعمت حان.

 وای خدای من صبر ده مادرش را... صبر ده امیر را ...وای به حال او ...چه می کشد...امروز ساعت هفت و نیم صبح به وقت وطن امیر را خبر گرفتم صدایش اشک آلود بود ...روبروی مزار تو نشسته بود ...گریست گریستم و باهم گریستم همانگونه که با کسری گریستم ...

وای خدای من صبر ده همه دوستانش را که شکستن نعمت بلورین را طاقت نداشتند... نعمتی بود این نعمت برای ما ... خبر درگذشت دوستی عزیز بسیار درآور است...تجربه کردیم... خداوندگارا تو را قسم که این تجربه ما را بس ... دگر تاب نداریم از این تجربه ها حواله ی مان نکن ...تو را سپاس.

نعمت روحت شاد

یکشنبه شب ۲۳ اوت سال دو هزار و نه میلادی

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 3:59  توسط ح.سام  | 

این گروه عجیب 1

و اما از ما چه خبر ؟؟؟  ماه اوت در گرنوبلشهر به سان شهر ارواح می ماند ... توسی مایل به خاکی... همه گویی قصد سفر داشته و کوله های عزیمت از توشه انباشته...چرا ما نه؟؟؟ این ندایی بود که گوشمان را نوازش می کرد ولی کو جیب شنوا... نه می خواستیم پول زیادی هزینه کنیم و نه همی خواستیم همدم ارواح شهر بیش از این باشیم ...همه داشتند می رفتند از هموطنو غیر ...چاره چیست؟؟؟ یافتم یافتم یافتم ... محل فرود را ... لیونشهر منزل دوستی فرانسوی بنام ویویین.

ما که قصد عزیمت کردیم و چترها را بسیار آزمودیم که به اشتباه سقوط نکنیم...در همین حین بودیم که بله متوجه شدیم به به گروه دیگری از چتربازان وطن نیز قصد کردند...هدف یکی بود... باهم همراه شدیم ... ۵ تن بودیم در ابتدای راه ۷ تن شدیم در انتها ...این است جاذبه زمین چترت را که می کشی تو را به سوی خانه ویویین می بلعد.

ویویین ... جوانی ۲۲ ساله ...حدودا...کاملا فرانسوی ...بوررنگ ... با فرهنگ ... دارای تجربه زندگی در آفریقا ...البته باید گفت بیشتر در آفریقا بوده تا در فرنگ در هر حال با حال ... او ایرانیان را بسیار دوست داشت ... شاید هنوز هم دوست داشته باشد...قرار بود ۶ ماهی را در ایران بگذراند ویزایش آمده بود ولی شرایط که خراب شد وزارت خارجه فرانسه منعش کرد از عزیمت...غم نخور ویویین ما ایران را به خانه ات می آوری ... این شعار چتربازان گروه ما بود ... این را گفتیم پریدیم .

گروه ما متشکل بود از اینجانب حسام السلطنه به علاوه سه پولادبند ... لیلاژ...مرجی...امان الله خان( سه شازده افغان)... جاوید( شاه مخلوع و تحت تعقیب سمنان دشت ) و سروشو ملقب به زغال اخته... پیشتر از شجاعت اجدادش در جنگ های جنوبی ایران در زمان حمله پرتغالی ها چیزهای به ما نقل شده بود ولی ما شجاعتی در وی ندیدیم ولی می دانستیم پدربزرگش گوش پرتغالی ها را در خواب می کنده... او نیز این عادت گوش بازی را از او به ارث برده است...شنیده بودیم ولی به عینه دیدیم.

خلاصه این گروه عجیب قصد کرده بود...لیون شهر را ... گروه عجیب بود ...ویویین ... بسیار عجیب تر...شب ۱۰ اوت رسیدیم آنجا ... ما ۵ تن بودیم ...زغال اخته از را دریا و از مسیر بندر مارسی به ما ملحق شد... ما با ماشین دودی رفتیم راه زیادی نبود یک ساعت گذشت کل سفر ... ایستگاه از قبل قرار داشتیم با ویویین و زغال اخته....ویویین... آن مرد آمد ... با یک پالتو آمد اما در دمای ۴۰ درجه ... تعجب کردیم اما یادمان آمد او عجیب است ما هم عجیبیم ... عجایب هر چه لایق. 

در شمال شرقی لیون منزل کرده بودند ... پس از ساعتی به منزل رسیدم کلی راه پیاده طی کردیم... همه خسته ... منزل بزرگ و در اندرون جنگلی محاصره شده  از دور خوفناک  ... صدای ترس می آمد ... ما از قبل او را می شناختیم ولی رفتارش برایمان عجیب بود... همیشه ... ترس همه داشتیم در این خانه  هر چیز محتمل بود ... جنایت ... تجاوز ...هر آنچه می شد فکر ها را شستیم دلها را به دریا ...ما برای شاد بودن آمدیم هرچه بادآباد ... خانه تاریک ترسناک بود ولی ما خود ترسناک تر...همه آماده برای شام شدیم او از قبل تهیه دیده بود ... شام خوردیم کمی خندیدم خوابیدم.

 دوشنبه شب ۱۰ اوت سال دو هزارو نه میلادی 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 20:28  توسط ح.سام  | 

با عنوان

و اما مدتی است  دستم به صفحه کلید نمی آید ... نمی دانم شاید از ارتوروز گردنی باشد که گریبانمان را گرفته...از برای تماشای طولانی مدت این گفتمان ها...دروغ ها ...کنایت ها و شاید گاهی طعنه های حقیقت وارانه... ما را چه به این سیاست ها...گفتیم اینجایم دور از طب انتخابات ولی گویا آنفولازایش شدید تر است ... از قدیم گفتند که سیاست حرام زاده ای بیش نیست... ولی حقیقتا حرام زاده جذابی است...خلاق را چنان محسور نموده که نان و شب فراموش کردیم...حتی قلیل هموطنان مقیم گرونوبل شهر...همی پارسی زبانان سخن از انتخاب و گزینه و سبز و سرخ و رنگین کمان...اینجا از حال اندرون کم خبر نیستیم ولی حتما حالی متفاوت است حال و حول انتخاباتگان در وطن...بسی از ورای یارانه سیر کردیمو دیدیمو احسنت گفتیمو جوانان قیور وطن...به نیش نازنین رفیقی... ضربالمثل دور حوضی و لنگی... از سیاست خارج شویم که نه از سرش ته در آریم نه از تهش سر .

حافظه همراه شود خواهم نگاشت آنچه گذشت... این حافظه هم ما را رفیق راه نبود...هفته های که گذشت پر از اتفاق نبود .

ما در جستجوی جایم ... آخر این ماه رخت بر کنیم از این اقامتگاه دانشجویی... اقامتگاهی دیگر شاید ... به هر حال خاطراتی داشتیم ...

مدتی است سر به تیغ سپردیم ... تاس شدیم ... زشت بودیم حتی حال زشت تر...زیبا رویی تصور کن زیبا می شوی... دوستی را که گمان می رفت هنر کوتاهگری زلف بسی داند تمنای اصلاح مو کردیم ... پس از خاتمه یافتیم که ... حتی موقع تولد قابله ما را اینگونه ندیده بود ... کله ای بی مو...تنها خرسندی از این وضعیت پوزخندی است که به گرما می زنیم...تاس ها کمتر عرق ریزند.

همه اهل بیت و همقطار و دوست و یارو یاور ...همگی جویای حالند و همی پرسند از حال و روز زندگی در فرنگ...پاسخی ندارم و نمی دانم چرا ؟؟؟ شاید زندگی گفتنی نیست !!! شاید زندگی عادتی بیش نیست !!! شاید زندگی چیزی جز احساس تواما شیرینی و تلخی نیست!!! شاید زندگی چیزی جز حسرت آنچه ندیده ای و دلتنگی آنچه دیده ای نیست !!! شاید زندگی چیزی جز تمنای توامانه ی خدا و خرما نیست !!! شاید زندگی تنها تجربه ای است نسبی برای هر کس !!! شاید زندگی آن نیست که می اندیشیم در هر حال ما که چه در آن بام چه در این بام گربه ی همسایه ای بیش نبودیم...اینها نه بر آن است که خدای عزوجل را سپاس نداریم بلکه خداوندگار خود شاهد است راضیبم به رضایی او...در کل باید گفت گربه ایرانی را در فرنگ بیش تر ناز خرند.

 یکشنبه شب نه اوت سال دوهزارونه میلادی

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 2:56  توسط ح.سام  | 

برهنگان

و اما در این چند صباحی که ما ننبشتیم دال بر آن نیست که دیگر از نگاشتن خسته شده ایم و به زبان شما بریده ایم خیر ... موضوع آن است که سوژه ها اندکی پس از هم تکراری و همان اند که قبلا...باشد که ما هم کمی از کا لیبراسیون بالایم...ماجرا مطبخ و دخترکان چشم بادامی همچنان به راه...ازکنجکاوی یکی از آنها خسته شده و کم کم می ترسم کاری دست خود و بلایی بر سر او نهم... قیافتا دخترک ما را یاد مهوش خانم زن همسایه می اندازد باشد که او بسیار زیباتر... اصلا نمی دانم این چه سری است که ما هر که می بینیم گویی قبلا مدلی دیگر ساخت وطن را در وطن دیده ایم ... عجبا که این گونه همسانی ها به وفور رخ داده است از تقی ملعون گرفته تا اخوی عزیز و مهربان احسان السلطنه... گویی پروردگار عز و جل برخی لحظات به انگشت اشارتی راست کلیک کرده و سپس دکمه کپی و پیست را مورد الطاف<نعوذ بالله>...پسری فرانسوی با نام نیکولاس ملاقات کردیم که با اخوی مو نمی زد بسیار به او نگریستیم و برای اخوی دلتنگ...چهرش سرشار از مهربانی... درمطبخ روزی به سفارش نازنین بابلی < آیداالزمان خاتون>...البته این عنوان را ما به پاس لطف و کرامتشان در ارسال مطبخ نوشت خوراک های سیب زمینی بر ...زایشان گزیدیم امید آنکه همسری از تبار شازدگان در تور ایشان افتد که خود نیز از به گمانم از شاهزادگان بابلی است... به به چه کیفی کند ایشان از صدای پپسی های باز شده...خلاصه دستور پختی که ایشان از طریق نامه برقی تلگرام کردند و آنچه خود ذوق آشپزی داشتیم رولت سوسیس ایشان را به رولت سبزیجات مبدل نمودیم ... ما سبزیجات را بیشتر می پسندیم باشد که همیشه از سوی بانوی مهربان پزشک روح و جان ... شبنم عزیر ... همقطارمان در اطاق بازرگانی بدان توصیه شدیم... در انتهای طبخ یافتیم این همان انجمن مادربزرگ گرام است که در کودکی برایمان طبخ می کرد و ما نامش را چون انجمن می خواند به سخره می گرفتیم همی ... حال که خوراک آماده شده چون از قبل تنی چند از ساکنین این اقامتگاه از اهل رومانی در مطبخ خانه حضور داشتند و از نوع طبخ ما تمجید کردند یک قالب رولت تحفه دادیم باشد برای رضای خدا ... بویش پیچیده در سرای و شاید دخترک آبستن.. ما چه دانیم اینجا غرب است و همه چیز ممکن و مهیا ...مشغول الذمه نباشیم خلق را ... خوردند کیف کردند... تمجید گفتند... سئوال از طرز و نحو طبخ گرفتند رفتند.

در این مدتی که اینجا سکنی گزیدیم رخش به الواقع عصای دست ماست بی او گام بر نداشته و ما همیشه در رکاب اوییم تا او در ما... شاید این است تفاوت غرب و شرق... در هوای گرم داغ گرنوبلشهر تنها سرعت رخش است که ما را به یاد نسیم های خنک زنجانشهر انداخته و نستالژی خانه گوهر تاج ملوک ...خاله خانم عزیز را وقتی یاس های رنگی عطر می پراکندیدندی و ما چرخ می زدیم در شب های بهاری و بوی قاچ هندوانه نه چندان سرخ حاج علی خان همسر محترم خاله خانوم از ایوان رو به حیاط بزرگ و پر گل ایشان به مشام می رسید... برایمان زنده می شود...هرگز اهل بازگشت به گذشته ها نبودم ولی برخی اوقات لذت تولد دوباره را برای داشتن مجدد لحظه ای از گذشته جویا می شوم ... ولی فقط برای چند لحظه نه بیش ...

در این چند وقت امر جالبی قابل شرح و بست نبود... جز اینکه تنی به آب زدیم و عرقی ریختیم در این ممالک غرب... در اینجا حوضچه ای زیبا نهاده بر زمین سقفش باز برای مرد و زن همه به اختلاط...ما که به عینه اولین بار بود که تن برهنه نامحرمان  می نگریستیم... ولی کاملا متمدنانه رفتار کردیم که گویی از قدیم در دامان برهنگی رشد یافته و خزیده ایم ... باشد که ما بدون عینکمان هم چیزی بیش نمی دیدیم ... ولی اینجا در کنار حوض به مدد عینک عینمان به عینه می دید... دخترکان برهنه و نیمه عریان اغلب در پوشش شنایی دو برابر مردان... چه را که مردان یک تکه شورت شنا پوشند ایشان دو!!! کلا ایشان بسیار راحتند از نظر مراودات اخلاقی با هم چه پوشان و چه با بدنهای نیمه عریان و خیس آن هم در کنار حوضچه آب بی توجه به بقیه... ما هم که جوان تا به حال به کام نکشیده!!! سر به زیر و خوب  و از این حرفها...بسیار تلاش کردیم این صحنه ها خاطرمان را مکید نکند چرا که ایشان هر آنچه در خلوت می کنند در میان جمع هم همان کنند... نه به سان ما که در جمع مثالا اخلاقی و در خلوت آن کار دیگر می کنیم... کلا ایشان در تمام مراودات چه اجتماعی چه شخصی و حتی گاهی جسمی یک رنگ و بی آلایشند .. ما اینگونه یافتیم از نظر ما ایشان راحت ترند تا ما ... و شاید از جنبه روانی سالم تر ... بگذریم از فلسفه اخلاقی تفاوت ما و شرق و غرب ...در این حوضچه به آب تنی زدیم... دیدیم اینجا نیز همان شوخی های به اصطلاح طهرانی ها <شهرستانی> برقرار است...همی جفتک اندازی و خفه بازی در آب بسیار کنند...ما هم می کردیم در وطن... از این باب فرقی نبود.

شب بیست و دوم می سال دو هزار و نه میلادی

+ نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388ساعت 2:3  توسط ح.سام  | 

اسکایپ پارتی

و اما امروز... ولی امروز که تمام نشده است!!! بلی قرار نیست که فقط خاطرات شبانه نگاشته شوند بلکه باشد در گرماگرم روز ساعتی حدود ۲ بعد از ظهر...چند روزی است که ننگاشته آنچه گذشت را... شاید حالش نبود شاید چیزی نبود برای نگارش...این سه روز تعطیلی با خواب همی کوتاه شد... اینجانب عاشق خواب تا لنگ ظهرگاهانم و گر فرصتی یابم شاید طلوع را به غروبش عقد زوجه بخوانم همی...

ظهرگاهان هر سه روز بساط اینترنت مهیا بود بسیار ... اما افسوسا که ۲ ساعت و اندی تاخیر از وطن مرا ز دوستان و یاران همی دور بیانداخته است...امروز ساعاتی زود ورخیزیدیم از خواب شیرین و چه سخت بود همی ... اما با زرین تاج خانوم پیش تر وعده کرده بودیم برای ارتباط برقی...باشد که ایشان خود دیر سر قرار آمدند... حدودا بیش از ساعتی با هم از ورای یارانه سخن گفتیم...ایشان رضایت به خرید ای دی اس ال دادند ... خوششان آمد از سرعت اینترنت بیت گوهر تاج خانوم همشیره محترمه... امید می رود زین پس با پدر سلطنه ایرج شازده نیز از این طریق گفتمان کنیم . زرین تاج خانوم هر چه گذشته بود یا می خواست بگذرد را به سرعت مخابره کردند... ما نیز اکنون در بطن همه چیز هسیتم باشد بهتر از آنچه در طهران شهر بودیم ... از رستوران شیرین خاتون گرفته تا کلاس رقص اسپانیایی همشیره عزیر...یاد خدابیامرز والده بزرگ ثریا بانو افتادیم... باشد روحش شاد در بهشت برین... در هر حال این دخته همان شیر زن است دیگر ... دعا کردیم پروردگار را که سایه اش مستدام باشد و سلامتی روز افزون اعطا نماید ایشان را.

پیش تر از کفتران اینجا سخن راندیم که چه راحت خرامان کنند در کنار بشر ... دی دیدیم سنجاب جماعت هم همی کنند  ... دو تن از این موجودات ما را یافتند بسی مهربان ...گرد ما حلقه زدند و طلب پسته ایرانی کردند... دادیم بسی خر کیف شدند... خلق تعجب کردند که این پسر گویا از ما بهترون است... بسیار دور ما مردم بودند می نگریستند سیاه کاری ما با سنجابکان را ... گویا سنجاب پسته دوست می داشت.

این اسکایپ پدر سوخته چه می کند؟؟؟ ما که پدرش را هر بار سلام و درود فرستیم همی ... امروز افزون بر آنکه با اهل بیت کلامی گفتیم و طیبمان خاطر شد با تنی از اقوام نیز کلامیدیم ... روشنک خاتون و فرانک بانو ... خوشحال شدیم و وعده پنجشنبه نمودیم برای اسکایپ پارتی از ورای رایانه ها... اینگونه حتی بیش از قبل سله الرحام می کنیم...از سوی دیگر با رفیقی از رفقای قدیم در اصفهان شهر که اینک در دیار بریتانیا عزم تحصیل کرده بسیار سخن راندیم ...خندیدیم و او از تجربیات انگلیسی گفت و ما از فرانسویش نقل کردیم ... با اسکایپ همه در کنار شما هستند حتی اگر پیش تر کلامی با هم تلفنی همکلام نبوده باشید... جای هیچ شک نیست همینک منتظر دانلود کردش هستیم از سوی شما ... ای کاش ساناز السلطنه و شیرن الزمان خاتون و  همچنین اخوی  محترم نیز به این اسکایپ دورود فرستند... باشد ایشان را بیشتر ملاقات کنیم بشکل مجازی.

دیروزمان بعد از ظهر با اسکاتلندیش گذشت...اینبار کمتر سخن گفتیم چون راهپیمودیم به سمت قلعه ای که ایشان آن را <باستی> نامند ... اولین بازدید من بود از آثار تاریخی ایشان... بدک نبود از ما به از اینهاست... ولی ایشان بهتر قدردانند و خداوند افزون کند روزی برای شکرگزاران.اسکاتلندیش پیشنهاد شام داد که بی چون و چرا بهانه کردیم که باید برویم ... هم به سبب صرفه جویی بود همه خاطره ماهی و پیتزا را برایمان زنده داشت... در منزل خود طبخ کردیم بسی خوشمزه و خوش گوار شد سیب زمینی... از بس سیب خوردیم از نوع زمینیش دیگر خود را بسان پشندی می بینم در آینه و همی نوستالژی کودکی شدت می گیرد ... اماخوشا که امروز نهار مرغ طبخ کردیم البته از نوع هوایی ... یاد نازنین بابلی افتادم از همقطاران اتاق بازرگانی که قرار بود مرغابی هوایی برایمان طبخ کند که نکرد... واگذارش می کنیم به حق التعالی باشد که حالش گیرد.

دوش باز دخترکان چینی را طبق عادت در مطبخ زیارت کردیم... ایشان بساط میگو داشتند... عجب از اغنیایند این اهل سین...تعارف همی زدند ما امتناع... همی اصرار و ما انکار... مار گزیده نه تنها  از ریسمان بلکه از شلنگ هم می ترسد.دیش بسیار خسته بودیم زود بخواب رفتیم و چشم گشودیم خود را اینجا پشت رایانه یافتیم.

ظهرگاه روز دهم می سال دو هزار و نه میلادی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 21:21  توسط ح.سام  | 

شکلات چینی

و اما روزی دیگر باز آمد و رفت بسان همیشه که می کرد...دیار غرب نیز آسمانش کوههایش همه همان است که آن سوی ...دیگر امروز احساس نمی کردیم دیدگان چیزهای غریب می بیند شاید کمتر از قبل... دیگر چارقد نداشتن دوشیزگان و بانوان عادی است...اولین چیز غریب این سو همرنگ بودن مرد و زن است از قسم پوشش...زنان محجبه بسیار می بینیم اینجا ولی گویا فرقی با بقیه ندارند...چیز غریبی است دیدن معلول مردمان که چه راحت زندگی می کنند بسان دیگران...کند ذهن دخترکی را دیدیم که با مدد سگی براحتی تردد می کرد در شهر ... یا بود پیرمرد معلولی نیز کمک یارش سگی...

برای فراگیری بسان بقیه ایام رفتیم به مکتب فرانسوی... محل تشکیل کلاس که دانشگاه استندهال نامی است به علت اعتراض دانشجویان چند روزی تعطیل است ... ما به عینه دیدیم آنچه همیشه همی شنفته بودیم ... به نقل از استاد کلاس این است زندگی فرانسوی...اما درس هرگز تعطیل نشد و پا برجا همی بود ولی در مکانی دیگر...فرانسه کشور اعتراض است حتی به کمرنگ شدن آبی پرچمش همی معترض باقی است و اعتراض جاری ...

پیش تر گفته بودیم این کلاس مالامال پر از دختران است و اما از نوع چشم بادامی  ... ولی امروز روزنه ای گویا روشن شد ... در میانه های کلاس درب کوفته شد کسی اذن دخول خواست استاد اجابت کرد... نه... جایی برای زود قضاوت کردن نیست او کسی نبود جز یکی دیگر چشم بادامی ها از همکلاسی اسبق که با هیبت چون رضا زاده عزیر خودمان واردشد ولی ...نه... به همراه او دختر دیگری نیز که جدیدا گویا قصد کلاس کرده بود اذن دخول خواست ..بلی از بخت ما... او نیز از دیار چشم بادامی ها بود ولی... بسی زیبا رو خوش سیما و خوش اندام و آخر کلام بسان دوشیزگان زیبا روی هنری خودمان با ورژنی کمی شرقی تر... خود را جمع کردیم و جور... گفتیم پدر سلطنه همیشه مرا پند دخترانی از شرق دور دریای ژاپن داده بود  ... اینبار وقت ماست تا بخت بیازماییم... ولی گویا نفرین شده است این بخت همی ... ایتالیایی جماعت چه فرصت طلبند واقعا...قبلا نشنیده بودیم اینجا به عینه دیدم ...سریع برد و خورد...ما از او کم نداشتیم جز وجاهت ظاهری...این مشگل کوچک همی گریبانگیر ماست...باشد شاید نوبت بعدی...آخر ای خواهر صورت زیبا چرا !!! سیرت زیبا بخواه ...البته ما نیز خود نقد صورت زیبا را به نسیه سیرت زیبا فدا نکنیم هرگز...

پر شکسته چون عقابی بی شکار باز جستیم لانه را ...برای طبخ نهار به مطبخ شتافتیم سریع ...چینییکان دختران طبق عادت همیشه بساط کرده بودند...ما رفتیم پختیم و خوردیم ... یکی از این عزیزان ما را در حین پخت بسی زیر نظر داشت چند بار سر زده وارده شد به آنچه طبخ می کردیم نظری انداخت همی پرسید ...  پاسخش دادیم شاید حسش بخسبد از کنجکاوی بسیار ...خوب اندر قابلمه ما که از وطن خر کش کرده بودیم چیزی جز سیب زمینی پیاز  گوجه  بیش نبود...حال همی بپرس ...دخترک محتویات را پرسید گفتیم ...چشمانش را کج و کوج کرد که غذای بدون گوشت!!!هیچ نگفتیم...خداوند صبر پیشه کنان را همی دوست داشته و دارد...برایش توضیح دادیم که از گوشت خواری کمی بیزاریم ...اما او پیش تر لطف کرده بود برای ابراز مهربانی بسته ای به سان آبنبات های خودمان به ما پیش کش کرده ... ما پذبرفته بودیم و سپاس داشتیم ایشان را...از کنجکاوی اینبار از جانب ما پرسشی خیزید که آیا شکلات است؟؟؟در پاسخ ...او و همراهش همی خندیدندی ...پس چشیدیم... شیرین بود با طعمی واقعا مزخرفگونه ... دخترک ندا داد که این گوشت خشک شده است ... وای که چه کشیدیم از این و آن در این دیار فرنگ.

شب ششم می سال دو هزار و نه میلادی

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 2:6  توسط ح.سام  | 

خیار فرانسوی

و اما امروز ... صبحگاه خوب از خواب بیدار شدیم و قصد خروج کردیم... برای گشایش حساب بانکی و سپس کلاس درس فرانسه ... حساب باز نشد ... به دلایل کمبود مدارک ... امید است فردا شود... در عمارت بانک ارباب رجوع را بسی احترام کنند ندانم چرا ... ما را که کردند بسیار احترام ... پس از اعلام درخواست ...جوانی خوش رو به استقبالمان آمد و موقع رفتن نیز تا درب خروج بدرقه...خوشمان آمد.جالب است بگویم اینجا از انسان و حیوان گرفت تا اشیا بی جان را نیز بسی احترام می کنند ... کبوتران اینجا پرواز نمی کنند خرمان خرمان قدم می زنند چون کبک ... جای گربه های وطنی خالی...

کلاس درس فرانسه خوب بود ... از یک جهت چون بعد از دو جلسه پیشنهاد ارتقاء سطح دادند مرا و لذا کلاسی که همه جز من و یکی دیگر چشم بادامی بودند را ترک گفتیم و به کلاسی بالاتر جلوس کردیم با وجود اینکه توفیری نداشت برای ما از جهت دخترکان ولی چندی اهل اروپا از پسران بیشتر شد...از سوی دیگر معلم کلاس بسیار دوست داشتنی بود و از سبکش خوشمان آمد ... باشد زیاد کنند دوشیزگان معلم را.

 بعد علم آموزی برای خرید مایه الحتاج به نشانی که یکی از دوستان اشارت کرده بود رفتیم... خدا پدرش را بیامرزد بسی ارزان بود که ما هی هی خر کیف شدیم زیاد.آنچه می خواستیم بیع کردیم ... نهار که چیزی نخورده بودیم شامش را یکی کردیم استیک آماده <باز به اشارت دوستی> تهیه و خود در مطبخ مهیا ساختیم  لذا فهمیدیم اصلا اهل گوشتخواری نیستیم باشد همان گیاه خواری را پیروی کنیم و گوشت اندک ...جالب آنجا بود که حین آشپزی ما ...جوانی نمی دانم اهل کجا ولی بیشتر غربی می نمود آمد برای آشپزی ... بله اینجا مطبخ عمومی است ... این جوان در عین حیرت ما شروع به طبخ خیار کرد ... بلی خیار !!! سریعا صحنه را ترک گفتیم ... واعجبا از کار بندگان خدا.

شب چهارم می سال دو هزار و نه میلادی

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 23:35  توسط ح.سام  | 

رخش آهنی

و اما امروز ... از بامدادن ماجرا ها داشتم بسی شگرف... از دوان دوان پریدن چشم بادامی ها نگویم بهتر دلم خون است جان برادر...این فندقی ها چنان از پلکان بالا و پایین خیز می کنند که انگار گله شغال ...دلم می خواست نیمه شب چاک دهن باز کنم هرچه داریم رو شود ... اما استغفار کردیم...به یکی از این عزیزان پیش تر کنایت زده بودم که گویا اینجا سرزمین دویوم شماست ...خندیدستی و همی تصدیق گفت ما را...

چه کنیم که همسایه همیشه عزیز است برای ما ایرانیان...اینجا نیز همان شود...ولی آخر همسایه شما چه را ؟؟؟ شما که از کشور همسایه عرب زبان و خواهر دینی ما هستید چرا!؟! نیمه شب یکشنبه است باشد... اینجا فرانسه است باشد ... آزادی می خواهید باشد ...پسری در پستو دارید باشد ...ولی نه اینکه هر آنچه آن سوی دیوار در خلوت خویش می کنید ما از این سو مطلع شویم ... دیوارها کاهکی است...صوت شما حتی یواشکی بی وقفه شنیدنی...اینجا بازار دوف دوف <به نقل از لطیفی>داغ است آن هم چه جور!!!ما بامدادن هر آنچه کردند تجسم کردیم... باشد خداوندگار عفو کند.

پس از کابوسهای بامدادن که به گوش شنیدیم ... در کل خوب خوابیدم...از قبل قرار بر این بود هر چه سریع تر قصد خرید دوچرخ داشته باشیم ... پس کردیم...با هموطنی مقیم که هفته گذشته کوله باری از وطن برایش توشه آورده بودم از برای خانواده اش...لذا قرار ملاقات گذاشتیم برای جمعه بازار ... بلی اینجا جمعه بازار ها با تاخیر دو روزه برگزار می شود ... علت حتما تفاوت زمان و ساعت است...ما خود را زیاد درگیر نمی کنیم به این تفاوتها...بماند که باز هم دیر رسیدیم و معزور از آنکه تقصیر را به ترافیک اشارت دهیم ولی اینجا از بی ترافیکی دیر می رسیم ...۱۰ دقیقه ایستادیم برای تشریف فرمایی ترام ... اما شیرینی این تاخیر در آن بود که به خود به عنوان سوپرمن ایرانی همی بالیدم همی می بالم ... طفلی حدودا سه و اندی سال با والده بزرگ وارد ترام شدند ... کودک شیرین فرفی و زرد رنگ به کل ... بسیار خوردنی ...در انتهای مسیر من تصادفا پشت ایشان از درب خارج می شدم که به ناگاه درب بسته و دیری نمی پایدید که کودک در میان آن دو شقه شود ... اینجانب با تعجیل فراوان درب را با دو دست پر توان در جهت مخالف فشردم درب باز طفل آزاد ... پیر زن بسیار چیزها گفت از برای من در وصف و تمجید ... هیچ نفهمیدم جز کلام آخر در باب قدردانی ... لبخند زدم و غرور آمیز اطراف را نگریستم ... هیچ کس جز من و پیر زن نبود...اما باشد که خداوندگار هست فرشتگان دیدند و نوشتند.

به قرار رسیدم ... غر غر ها شنیدم ... خوب شد هوای وطن باز آمد به گوش... رفتندی و بیع کردیم دوچرخه ای را از همان جمعه بازارشان ... بازار شام بود گویا... هرچه بخواهی بود و دست دوم شاید هم دزدی...اینجا بازار دزدی دوچرخه بسی داغ است به قول لطیفی کار سه حرفی هاست <عرب>...ما باور نمی کنیم ... این انگها همیشه بوده و هست...کرم از خود درخت است...پس از آن ساعاتی را در  بعد از ظهر به چرخاندن چرخ در شهر پراندیم... بسی درد داریم در ته تهان ...قفل چرخ نداریم پس امشب از ترس دزدان در کنار ما می خسبد رخش آهنی.

شب سوم می سال دو هزار نه میلادی  

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 23:59  توسط ح.سام  | 

اولین روز نگارش

به پیشنهاد یکی از شیرین رفقا تصمیم به ثبت نوشتار برای حفظ خاطر ایام نمودیمِ... باشد که بماند برای نسلی بعد از ما...این روزها که نوشتار برقی بسیار باب شده چرا ما نه !!!

حال چرا صفر شدیم!!! چون شروع هر کاری از صفر است این شمارش بی حساب در هیچ دفتر حسابی جمع و تفریق نگردد پس حسابش پاک است و کسی او را به حساب داخل نیاورد مگر به مدد شمارشی دیگر... اصلاما را چه به حساب و کتاب !!! این را حواله اهل کتاب می کنیم ...

چند صباحی نیست که ترک دیار گفتیم و بوسه به آن خاک راهی دیار دیگر شدیم بلی گویی یک هفت روز از آمدن گذشته و شماره به هشتمین روز افتاده است.دیاری دیگر شاید بهتر‌‌... امید این بود به هنگام هجرت... هنوز هم امید می رود اینگونه باشد...

پیش از آمدن چیزها زیاد شنیدستی از اهل فرنگ و فرنگستان... بعد از آمدن بیشتر دانستیم.

اولین لحظه های خروج را هنوز به خاطر دارم چه پریشان حال بودم در گیر و دار آمدن... صبح هنگام که قصد عزیمت به سوی طیارهگاه (فرودگاه)کردیم همه بودن از اهل بیت کسی در خواب نبود... شاید کسی بود که یقینا دوست داشت خواب باشد ... بماند که ما نیز دوست داشتیم او خواب باشد...

من و یکی از اهل بیت( شیرین خاتون) به همراه طفل خانواده که یقینا باید نامش را تگرگ می گذاشتیم اگر می دانستیم چه ولوله ای خواهد شد... ای باران من ... وای که چه بسیار برایش دلتنگم ... اووووه  اشک ها حلقه زدند در نشیمنگاه دیدگانم ...

 کجا بودیم ... رشته از کلام گسست ...بله ما سه تن شب را بیدار ماندیم ... البته عروس خانواده نیز مدتی با ما شب زنده داری کرد ولی چه جایی بهتر و نرم تر از آغوش همسر... بله احسان السلطنه با آن خیک نرم و گرمش یقینا ما هم جای طنازبانو بودیم این را می گزیدیم...

در آن شب نهایی به همه کس می اندیشیدم و در گرمابه بسی گریستم برای دلتنگی های آینده ... ولی راه را خود برگزیدم پس می روم و به نهایت کار می اندیشم این بود مرهم زخم اندوه های حاصله ...

پس از آنکه شب را در پشت بام سپراندیم و شیرین خاتون طبق معمول چوپقی زد و با هم کلامی حرفیدیم و شیطان پرستان را نگریستیم و ترسیدیم که خدایا آخر زمان شده در این طهران شهر... مردک عریان در نیمه های شب به دور خود دهها بار چرخید وهمی  ورد می خواند و ما از پشت بام با ترس و لرز می پاییدیمش... وای که عجیب بود بسی ... احسان السلطنه امید آن داد که بسی از این شیطان پرستان به وفور خواهم یافت در بلاد کفر ... ما که تا به حال ندیده ایم شاید دیدیم ...

کلام کوتاه کنم رفتیم به انتظار طیاره  ... صفی طویل و دراز بسیار شلوغ در ساعات ۵ بامدادان همه اهل بیت نگران.زرین تاج خانوم بسیار گریه کرد جهت بدرقه..ساناز السلطنه و سمانه السلطنه نیز همی اشک داشتند...شیرین خاتون تاب نیاورد...اما پدر ایرج شازده بزرگ بسان همیشه تودار و آرام بوسه زد و خداحافظ گفت...بدرود گفتم همه را ...اخوی بزرگ و همسرش ... باران عزیزم غش خواب بود و گویی در دیار از ما بهترون است بوسیدمش ... داماد را نیز همی بدورود گفتم.

وای بگویم در انتظار ورود طیاره ... سیاهه ترکیش ایرلاین به دست در صف ایستادم تا بارها را تحویل دهیم چه کشیدم وای ... نه تنها از ۸۰ و اندی کیلو بار که داشتیم و راضی به رضای خدا برای پرداخت وجه الاضافه... مردک پشت گیت گویی همشهری بود از زنجان شهر ...هشدار داد که ۵۰ و اندی کیلو بار زیاد دارم و از این کلام ها و گویی به زبان دیگر سخن می گفت که ما نمی فهمیدیم ... بله زبان رشوه بگیرها ...ما هم که از بیخ عرب بودیم نفهمیدیم چه می گوید گویا اگر چرب نموده بودیم سبیل های نداشته اش را مسله بکل حل بود ندانستیم ... خوب تازه کار بودیم بسی ... ولی خداوندگار را شکر که یاز هم ما را دریافت و با بی زبانی رشوه خواری توانستیم اندکی مایه پرداخته و رهایی یابیم ... به ماند که همه در طیاره آماده پرواز و ما دوان دوان همی می شتافتیم به سوی پرواز.

دیار دیگران از همین طیاره شروع شد ...با خوشامدگویی مهمانداری زیبا رو و ترش رویی مرد درب خروجی... این چنین شد که وطن را ترک گفتیم.این طیاره پر بود از عجنبی ... درب ها که بسته شد خداحافظی کردم با وطن و متعلقاتش...

با تاخیر قابل انتظار حرکت و با تعجیل غیر قابل انتظار به سمت طیاره بعدی در استانبول شهر دوان شدیم تا باشد از پرواز به سوی شهر شیران (لیون) بازنمانیم...۵ ساعت و اندی پرواز بالاخره با همه خوبی و بدی پایان یافت و نهایتا وارد این بلاد ناپلون کبیر شدیم.حال به ماند که در طیارهگاه شیران تنها ما را انگشت نگاشتند در بین این همه سیاه و سفید و سرخ ... اما باکی نیست هر چه خواستیم در دل انگشت به سمتشان نشانه رفتیم ... ای بر پدر ...

 شهر شیران را به مقصد نهایی با تلی از کوله بار ۸۰ کیلویی چند فرسنگی به مدت یک ساعت خورشیدی با اتول (اتوبوس) روانه شدیم تا به ترمینال گرونوبل شهر رسیدیم ... یاد زرین تاج خانوم افتادم که این شهر را <قنبل> تلفظ می کرد ...چه همی خندیدستیم... بله رسیدیم و زندگی دیگران را بدیدیم به عینه ...

چون از پیشتر قرار بر این بود در عین رسیدن تماسی حاصل کنم با مهربان کسی که لطفی کرده بود و مرا در زیر چتر خود پناهی خواسته داده بود لذا همین کردیم ...او آمد بی مو با کلاه و قد کوتاه... او را کریس می نامند و نامش همنام کاشف معروف دیار غرب غرب یعنی آمریکا است و شهرتش ویلیام.واقعاْ بگویم گل بچه ای است خوب اگر دختر بودم حتماْ...تمام سه روز اندی لطف کرد مهربانی و پذیرایی ... برایش تحفه ای از کرمان شهر (پسته)آورده بودم همی مچکاند و کیف می کرد...اوه فراموش کردم که قرار است روز بنگارم اینجا نه قصه حسن کرد ... پس سخن کوتاه باید کرد و آنچه دراین هفت روز و اندی سپری شده در قالب نوشتار روزانه ام باز همی خواهم گفت...

و اما امروز پس از چند خطی نگارش چون با دوست عزیزی اسکاتلندی قرار داشتم عازم شدم ... اما طبق معمول با تاخیر دوان دوان ... در این شهر همه با اتول عموم یا با قطار برقی که آن را ترام گویند حمل و نقل می کنند ما نیز چنان می کنیم ... آدرس محل قرار را باز هم طبق معمول از روی اعتماد به نفس نداشته دانسته فرض کردیم ... آخر تو مادرت اهل اینجا است یا پدرت... خلاصه مکان ملاقات را پرسیدیم و پرسیدیم گویا همه به سان ما بیگانه اند حتی دخترک فرانسوی نمی دانست ... آنقدر پرسیدیم یا یافتیم بماند پیر مرد فرانسوی ما رابه سخره گرفت که به چه زبانی گویش می کنی ... خدا را گواه می گیرم که دستور زبان فرانسه را خوب بکار بستم ولی گویا برخی اهل این شهر به زبان خود می بالند و پیر مرد مرا به خاطر لهجه ام به باد سخره گرفت ... چه کنم که ترک زبان ایرانیم ... باشد برایت دارم پیر مرد روز حساب روی پل صراط ...

اسکاتلندیش را یافتم... ۱۹ دقیقه انتظار گویا حالش را جا آورده بود که دیگر قصد ملاقات با ایرانی جماعت نکند...به سمت کافه ای که  او می گفت رفتیم هوا کمی به سردی می گروید ساعتی را آنجا بودیم گفتیم و گفتیم البته او بیشتر ... طفلی نمی دانست وقتی با هیجان درباره یونان قدیم و ایران باستان سخن می گوید من کلامی نمی فهم ... تقصیر کار نیستم به خدا او به لهجه انگلیسی اسکاتلندی و بسیار سریع سخن می گفت ...زبان مادریم را نیز اگر با لهجه گیلکی و لحن کردی سخن گویند هیج نخواهم فهمید...او گفت و او گفت از سفرش به کل دنیا چه جا ها که رفته و چه ها که ندیده بود ما که به سان اغلب هم ولایتی های هم قطار فقط تا علی آباد کتول<به نقل شیرین کلام رفیقی> نرفته بودیم چیزی برای نقل نداشتیم ولی هر آنچه اندک می گفتیم او میفهمید و هر آنچه او زیاد می گفت ما نفهمیدم و این شد که سه ساعت با هم نشستندیم تا او سخن گوید... اشتباهی کردیم و باز مانند همیشه به رودربایستی همانچیزی را که او برای شام سفارش داد پذیرفتیم ... برای کاهش هزینه دو نفر یک غذا سفارش دادیم ... نمی دانم چه زهر ماری بود گویند پیتزا ولی نه از نوع دیار ما با ماهی کوچک به سان کلیکا... وای که حالمان از هر چه ماهی و پیتزا بود دگرگون شد ... بوی ماهی خام می دهم ... چاره نداشتیم به سان نشستن روی اره بود باید می خوردیم و جیک نمی زدیم ... بد تر از همه باید به حسن انتخاب ایشان نیز پی در پی احسنتم احسنتم می گفتیم همی خوردیم و همی خویشتن را دشنام فرستادیم... چرا که وقت حساب آمد بیشتر کردیم .

شنبه شب ۲ می سال دو هزارونه میلادی

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 19:27  توسط ح.سام  |